یاد جنگ - 4
آموزشِ عالی و جبهه
محمدحسن صنعتی
سال 63 کنکور دو مرحله ای بود . مرحله اولش را که شرکت کردم ، ولو از سهمیه منطقه 3 شرکت کرده بودم رتبه 702 آوردم. که ظاهرا رتبه خوبی بود و باید می توانستم یکی از کدرشته های علوم سیاسی را که مطلوبم بود انتخاب کنم. همزمان تربیت معلم دینی و عربی ساری قبول شده بودم. با (مرحوم) پدر که صحبت می کردم ، وقتی فهمید برای معلمی قبول شده ام خیلی خوشحال شد. خوشحالی مضاعفش ناشی از آن بود که دارم حقوق بگیر می شوم. گفتم : ولی من می خواهم مرحله دوم دانشگاه را شرکت کنم ، بلکه قبول بشوم و به جای فوق دیپلم ، لیسانس بگیرم. گفت : همان معلمی را بخوان ! تا ما ببینیم پسرمان حقوق بگیر شده . چندین سال بعد متوجه شدم که اگر پند پدر را گوش گرفته بودم و رفته بودم معلمی ، ممکن بود بلافاصله بعد از فوق دیپلم ، وارد دوره های تکمیلی بعدی در دانشگاه تربیت معلم هم بشوم و چه بسا خیلی زود تحصیلاتم تا مقطع دکتری را تکمیل کنم و دکتری را نگذارم برای 45 سالگی و بعد مدرکش در دوره بازنشستگی وصال دهد.
یک روز خبردار شدیم که مادر بزرگِ مادری که عمه پدر هم بود فوت کرده است . پدر و مادر برای مجالس ترحیم راهی ولایت شدند و من تنها در خانه ماندم تا خودم را برای مرحله دوم آماده کنم. هفت- هشت روز بعد از فوت مادر بزرگ خبردار شدم که خودم هم باید راهی ولایت شوم . معلوم شد که در شب روزی که باید هفتمِ مادربزرگ برگزار می شده ، پدر از بلندی سقوط کرده و درگذشته است. در چنین حال و هوایی بعد از مجالس ترحیم برگشتم گنبد و عازم تهران شدم تا در مرحله دوم کنکور که به نظرم بین قبولی های مرحله اول برگزار می شد شرکت کنم. احتمالا بعد از این اتفاقات خیلی تمرکز برای درس خواندن نداشتم. اما در رشته زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی قبول شدم. این دانشگاه در تهران در اصل از تجمیع و ادغام دو مجتمع عالی آموزشیِ پیش از انقلاب (یکی به عنوان مدرسه عالی علوم اجتماعی و یکی به عنوان مدرسه عالی ترجمه ) و دانشگاه مکاتبه ای قدیم درست شده بود و سال اول- دومی بود که نسبت به جذب دانشجو اقدام می کرد ؛ قبول شده های زبان های خارجی و ادبیات فارسی در دانشکده ادبیات فارسی در ساختمانی واقع در سعادت آباد تهران و در خیابانی که در حال حاضر روبروی در دانشگاه امام صادق (ع) قرار دارد و به نام علامه طباطبایی است ؛ و قبول شده های علوم اجتماعی در چهار راه لشکر تهران در ساختمانی نزدیک ساختمان پست که به آن به علت شباهت به کندو می گفتیم ساختمان زنبوری .
بعضی روزها – در دانشکده ادبیات - سر کلاس که بودیم حمله هوایی می شد و آژیر حمله هوایی به صدا در می آمد. واکنش دانشجوها و استادان در مقابل حمله هوایی هم جالب بود. من از دانشجوهایی بودم که دوست داشتم بروم بیرون از کلاس و بنا به توصیه های رسمی که شده بود در جایی مثل زیرزمین ساختمان دانشکده ادبیات فارسی و زبانهای خارجی که سلف سرویس هم بود پناه بگیرم ، اما وقتی استاد درس را ادامه می داد به حرمت کلاس می نشستم. یکی از استادان بسیار فاضل ما جناب دکتر میرجلال الدین کزازی بود. ایشان اهل کرمانشاه و دارای طبع شعر حتی شعر برای انقلاب اسلامی و به سره گفتن فارسی و پرهیز از لغات و اصطلاحات عربی سرشناس بود و هست. آن موقع هنوز مدرک دکترایشان را نگرفته بودند و مشهور بود که 15 سال است مشغول دوره دکتری اند و هر چه استاد راهنمایشان با این ظن که صلاحیت دفاع دارند از جناب کزازی می خواهند که رساله را تحویل دهند ایشان با طلب فرصت برای مایه وری بیشتر رساله استنکاف می کنند . نوع مباحثی که استاد معمولا با آب و رنگ اسطوره بیان می کرد به گونه ای بود که صدور مطالب عرفانی از سنخی را که ما و جو غالب می پسندیدیم ، در بیان او دور می نمود. اما یک بار وقتی استاد تشویش ما دانشجویان را دید ، در آمد که : مگر ما باور نداریم که وقتی درمی گذریم راه به جهانی می بریم نیکوتر و مینو . پس از چه رو نگرانی؟چند جمله از این دست ، آبی بود بر آتش التهاب و اضطراب ما که هنوز هم درک درستی از بودن و رفتن نداریم.
یک روز رفته بودم شهریه یا وام- شهریه دانشجویی را که ماهانه می دادند (اسمش وام تحصیلی بود و بعد از استخدام از همه پس می گرفتند) از بانکی در شهرزیبا بگیرم . با موتور یکی از دوستان رفته بودم. در راه برگشت ، در اثر تصادفی در خیابان انقلاب نزدیک پل چوبی از ناحیه پا آسیب دیدم . برای اینکه مادر (من آن موقع مجرد بودم و با ایشان در یک اتاق استیجاری در خیابان ترقی – منشعب از خیابان صفا در محدوده میدان امام حسین(ع) – زندگی می کردیم) متوجه نشود که با موتور تصادف کرده ام داشتم با مسئول پارکینگی نزدیک خانه برای امانت گذاشتن موتور صحبت می کردم. دیدم آقایی دارد می آید لباس نظامی به تن و ضمنا مرا به دید آشنایی نگاه می کند و لبخندی به لب دارد. کلاه هم داشت و نمی توانستم کامل چهره اش را ببینم. محاسن داشت و آدم جافتاده ای بود. جلوتر که آمد دیدم پسرعمویم (شهید) علی اصغر محزونی است. وقتی شهید شد با 15 سال سن جزو شهدای نوجوان استان گلستان شناخته می شد. اما تاثیر جنگ جوری بود که مرد کاملی می نمود جوری که نتوانستم او را بجا بیاورم. در 15 سالگی ریش در آورده بود .
اعزام دانشجویی به اهواز
اسفند سال 1366 در یک اعزام دانشجویی رفتم منطقه اهواز. وقتی برگشتم مرخصی ، تعداد حملات هوایی و بمباران های تهران توسط جنگنده های عراقی افزایش پیدا کرده بود. آن موقع موشک باران هم اضافه شده بود . تهران البته خیلی بزرگ بود. و کمتر پیش می آمد آثار موشک باران را از نزدیک ببینیم. اما یک بار که رفته بودیم منزل یکی از اقوام در محدوده توانیر دیدم بعضی شیشه هایشان تَرَک برداشته و با نوار چسب های کاغذی و پهن شیشه ها را چسبانده اند . هدف یک پست برق در آن محدوده بود . خود مجموعه توانیر هم هدف مهمی محسوب می شد. خانه های نزدیک به محل اصابت آسیب های جدی دیده بودند . موشک باران های تهران از ابتدای اسفند 66 آغاز شده بود. برای یک دوره ششماهه رفته بودم اهواز . به نظرم مسئولان پادگان وقتی با حمله های موشکی به تهران مواجه شدیم به بچه ها یا افراد متاهل مرخصی دادند تا بروند به خانواده هایشان سری بزنند و کارها را راست و ریس کنند و برگردند ، با اینکه تازه از تهران رفته بودیم . توی پادگان که بودیم وقتی هواپیماها و موشک ها از روی سرمان رد می شدند ، شوخی می کردیم و می گفتیم : نامردها چشم ما را دور دیده اند .
وقتی رسیدم تهران ، (مرحوم) برادرم از گنبد آمده بود تا مادر و خانمم را ببرد پیش خودشان . شکر خدا روحیه خانواده به گونه ای بود که از من قویتر به نظر می رسیدند . با این حال تهران تا حد زیادی خلوت شده بود. خیلی ها رفته بودند. وقتی می خواستم برای بچه ها بلیط قطار بگیرم پیدا نمی شد و مجبور بودم شب توی صف بمانم تا حفظ نوبت بشود و صبح طبق لیست بلیط بدهند. گفته می شد بیشتر قطارها در مسیر جنوب در حال آوردن و بردن نیرو هستند. در یکی از این مسافرت ها بین تهران –اهواز ، وقتی داشتم با قطار می رفتم اهواز ، (مرحوم) سیدحسین حسینی از هم ولایتی های کاشمری را دیدم. شاید آن اولین باری بود که با همدیگر صحبت می کردیم. معلم و از بنده خیلی بزرگتر بودند. می گفتند داریم می رویم منطقه تا در مجتمع های رزمندگان به بچه ها درس بدهیم و از درس شان عقب نیفتند.
4 اسفند 66 رفتیم و 16 شهریور 67 تسویه کردیم و از مرکز آموزشی شهید تجلایی اهواز آمدیم بیرون . اولش که داشتم می رفتم اهواز ، صبح وقتی اتوبوس رسید داخل شهر فکر می کردم الآن است که با یک شهر جنگ زده و درب و داغان روبرو شوم. می گفتم لابد از هر سه چهارخانه دو- سه تایش خراب است و جابجا تانک و نفر بر نیمه سوخته است . مردم هم کم و بیش لباس نظامی یا خاک و خُلی دارند. و از این قبیل. وقتی وارد شهر شدیم ، دیدم بر عکس ، خیابانها تمیز و مرتب است. خبری هم از تانک ها و نفربرهای در حال سوختن نیست. بعضی می گفتند عراقیها چون در نقاط مختلف شهر به طور پراکنده جاسوس و خبر چین دارند تا از وضع کلی جنگ باخبر باشند ، برای آرامش آنها و ماندن شان در شهر ، اهواز را با هواپیماهایشان نمی زنند و هیچ کاری از قبیل بمباران و موشک باران با اهواز ندارند . این حرف را نمی شد قبول کرد چون بخش زیادی از ظرفیت مقاومت در مقابل دشمن از اهواز می آمد . بهر حال شهر حالت جنگی نداشت . تا وقتی به پایگاه اول ورود – احتمالا اسمش پایگاه یا پادگان منتظران مهدی بود ، شاید هم منتظران شهادت - نرسیده بودیم مطمئن نشدم که اهواز همه اش همین است. فکر می کردم آن طرف تر ممکن است خرابی های شهر شروع شود. هر چند اسم دقیق پادگان یادم نیست اما می دانم که نزدیک کارخانه نورد اهواز بود. به نظرم کارخانه به علت نوع کارش و کار با جرثقیل های جابجایی آهن آلات و لوله های قطور و سنگین سر و صدای زیادی داشت .
اولین خاطره ای که برایم ایجاد شد این تمایل ضمنی بود که مثل خود اهوازیها لحنم کمی کشش داشته باشد . می خواستم شبیه آنها حرف بزنم تا غریبه نباشم و غریب نباشم . لحن اهوازی ها و آبادانی ها از جهتی مثل لحن مشهدی ها است . یک جور کشش در لحن هست با صدایی که تنالیته پایین دارد و صمیمیت می دهد و می طلبد. خاطره دیگر مربوط به همان چند روز اول است که قرار شد برویم تهران و برگردیم . رفتم در یک اغذیه فروشی نزدیک ایستگاه قطار ساندویچی بخورم بعد بروم توی قطار . احتمال می دادم قطار شام نداشته باشد. یادم نیست که داشت یا نداشت. گاز اول را که زدم دهنم آتش گرفت. دهنم که سهل است ، انگار یکی از این دستگاه های ایزوگام کردن که شعله آبی و تیز و قوی می دهد کرده باشند توی حلقم ، تمام بدنم گُر گرفت . یکی دوثانیه منگ شدم که چی شد ؟ فهمیدم ساندویچ آنقدر فلفل و تندی و احتمالا سسِ تند داشته که در همان لقمه اول کار خودش را کرده. گفتم شاید گاز اول بوده و عادت نداشته ام. خیرگی کردم و دوباره نیم گازی زدم ، که دیدم اصلا قابل مذاکره و مظنه نیست. از سر ناچاری ساندویچ را خالی کردم و برای اینکه معده ام خالی نباشد نان خالی ساندویچ را خوردم و رفتم توی قطار .
اولی که وارد اهواز و بعد پادگان شدیم ، چون همه دانشجو بودیم انگار فرماندهان و مسئولان – همه هم بچه های سپاه و بسیج – قرار شان این بود که مبلغی محترمانه تر از وقتی که به قولی سنتی با یک عده آشخور روبرو می شوند با ما برخورد کنند . البته مقررات جای خودش را داشت اما در اجرای مقررات سختگیری های معمول اعمال نمی شد. یکی دو تا از مربی ها و مسئولان کاپشن های مشکی به تن داشتند. تاکیدشان این بود که خوابگاه را مرتب نگه دارید ، تختهایتان مرتب باشد ، خاموشی را رعایت کنید و از این قبیل. بچه ها هم رعایت می کردند ، از جمله وقتی که آن جمعیت زیاد می خواست در ساعت نماز یا ساعت منتهی به نماز خودش را آماده کند. خصوصا صبح ها شلوغ می شد چون بعضی بودند که پیش از وضو لازم بود دوش هم بگیرند و صف دوش گرفتن هم مثل بقیه صف ها شلوغ می شد. غذای پادگان خیلی خوب بود و این وضعیت لااقل برای ما تا آخر که در جای اصلی خدمت مستقر شدیم و خدمت کردیم و در همه ی شش ماه حضور ادامه داشت. آنقدر غذا در کمیت و کیفیت کافی بود که تعجب می کردیم . خدا انگار برکت لاتعد و لاتحصی داده بود به کمک های مردمی که برای کمک به جبهه ها حرکت کرده بودند. مسئولان هم معلوم بود که به فکر تدارکات جنگ هستند . دوره آموزشی فشرده و بلکه بیشتر دوره توجیهی که تمام شد ، معلوم شد که محل خدمت بنده جایی شده به عنوان مرکز آموزش ادوات ، به اسم پادگان شهید تجلایی :
علی تجلایی در سال ۱۳۳۸ در تبریز به دنیا آمد. در سال ۱۳۴۴ قدم به عرصه علم و دانش گذاشت و چند سال بعد در رشته ریاضی دیپلم گرفت. در دوران دبیرستان، ساواک یکبار او را به دلیل امتناع از امضای برگه عضویت حزب رستاخیز احضار کرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، او در شمار اولین نفراتی بود که به عضویت سپاه درآمد و دوره آموزش نظامی ۱۵ روزهاش را زیر نظر سعید گلاب بخش معروف به «محسن چریک» در پادگان سعدآباد تهران گذراند. سپس با جدیت در پادگان سیدالشهدا (ع) تبریز بهعنوان مربی، به آموزش نیروها پرداخت تا پاسداران تبریزی را برای مقابله با افراد ضدانقلاب در کردستان، پاوه و غرب کشور آماده کند. تجلایی در پایان دادن به غائله حزب خلق مسلمان در تبریز نقش مؤثری داشت. مدتی هم برای مقابله با گروههای تجزیهطلب راهی پیرانشهر شد.
شور انقلابی چنان با بندبند وجود این جوان بور و خوشچهره تبریزی آمیخته بود که وقتی خبر حمله شوروی سابق را به افغانستان شنید، برای کمک به برادران مسلمانش درنگ نکرد و راهی آن دیار شد. وی با تأسیس مرکز آموزش مجاهدان افغانی به آموزش نظامی حدود ۳۰۰ نفر از نیروهای افغانستان پرداخت. تجربه چند ماه جنگیدن در افغانستان، کمی بعد در کوچههای سوسنگرد به کمکش آمد. با شروع جنگ خودش را به جبهههای جنوب رساند تا کنار همه مدافعانی که از سراسر ایران آمده بودند، سد راه دشمن متجاوز شود. او که در ۲۲ سالگی ازدواج کرد ، در نبردهای سوسنگرد و دهلاویه در سِمَت مسئول عملیات سپاه سوسنگرد، در عملیات فتحالمبین در سمت مسئول محور تیپ ۸ نجف اشرف، در عملیات بیتالمقدس بهعنوان جانشین فرماندهی تیپ عاشورا (برادر "امین شریعتی") و در عملیات رمضان بهعنوان مسئول طرح و عملیات تیپ عاشورا شرکت کرد و از خودش رشادت نشان داد .
نه همسر، نه مریم دو و نیم ساله و نه حتی حنانه دهماههاش نتوانستند علی را پایبند دنیا و زرقوبرقش کنند. مابقی عمرش را هم در واحدهای آموزش تخصصی سپاه پاسداران و طرح و عملیات قرارگاه خاتمالانبیاء (ص) سپری کرد، تا آنکه در عملیات بدر مصمم شد همچون بسیجیان گمنام در این عملیات شرکت کند. ازاینرو، شب عملیات – در اسفند 63- به نیروهای خطشکن لشکر ۳۱ عاشورا ملحق شد تا کنار همرزم قدیمیاش، اصغر قصاب عبداللهی در عملیات شرکت کند.علی تجلایی سرانجام در این عملیات براثر اصابت تیر به سینهاش به شهادت رسید و پیکرش تاکنون به میهن برنگشته است.
محمدعلی جعفری از فرماندهان سپاه پاسداران روایت می کند: در ماجرای سوسنگرد اینجوری نبود که کسی علی تجلایی را به فرماندهی شهر منصوب کرده باشد، شهید تجلایی خصوصیاتی که داشت، ازجمله مدیریت ذاتی، شجاعت، شهامت، هوش و ذکاوت بالایش، سبب گردید رزمندگان باقیمانده در شهر (سوسنگرد) او را به فرماندهی خود برگزینند و علی هم با همه توان، هدایت مقاومت را در داخل شهر بهخوبی انجام داد و توانست حدود سه روز شهر را که در محاصره دشمن بود حفظ کند و دشمن را شکست دهد.همچنین سرلشکر رحیم صفوی درباره شهید تجلایی می گوید: شب قبل از عملیات (فتحالمبین)، ما چند دسته آر. پی. جی. زن و تیربارچی از تیپ ۲۵ کربلا را به فرماندهی مرتضی قربانی به سراغ ۲۰۰ دستگاه تانک (عراقی) فرستادیم. آنها وسط تانکها رفتند و شروع کردند از نزدیک تانکها را زدن .6 دستگاه تانک که زده شد، آنها شروع به عقبنشینی کردند. البته دو گردان از تیپ ۸ نجف اشرف؛ یک گردان به فرماندهی علی تجلایی و یک گردان هم به فرماندهی حمید باکری از پشت ذلیجان آمده بودند. با آمدن واحدهای زرهی دشمن، گردان تجلایی در محاصره قرار گرفت . اما تجلایی گردان را از محاصره تانکها خارج کرد و نیروها را از محاصره نجات داد و دشمن را دور زد و مجدداً به همین واحدهای زرهی حمله کرد. کار تجلایی کار خارقالعادهای بود. او فرماندهی شجاع، خردمند و بسیار مؤمن بود.
پادگان شهید تجلایی به گمانم در جاده امیدیه بود. شاید هم حمیدیه . می دانم که خیلی از شهر بیرون می آمدیم . وقتی هم که لب آسفالت جاده از ماشین پیاده می شدیم کلّی باید پیاده می رفتیم تا به پادگان برسیم. فقط در همان اوایل راه خاکی ، پادگانی بود یا مجموعه ای نظامی که مایه دلگرمی بود چون می دانستی که چهار نفر آنجا هستند. بعد از آن ، تا پادگان خودت بودی و خودت. بیابان قفر بیابان خالی. پادگان مرکز آموزش ادوات بود. آنجا انواع موشک های سبک را آموزش می دادند، مثلا موشک های مالیوتکا را. فرماندهی داشتیم که تخصصش آموزش همین موشک ها بود ، به اسم قاسم اوسطی . جثه درشتی نداشت . بلکه آدم لاغر و ریزه میزه ای بود اما بسیار تر و فرز بود . خیلی هم خونگرم و دوست داشتنی. وقتی آموزش می داد یا موشکی را روی خاکریز می گذاشت تا شلیک کند انگار تمام فکر و ذکرش متمرکز در انجام درست کار بود. اگر هم خودش سبزه نبود آفتاب به قدر کافی بر او تابیده بود و به مرور چهره سوخته ای به او داده بود ، بر عکس دلِ روشنی که داشت . آنجا ساختمان آجری در کار نبود. در در و دیوار کانکس ها عکس شهید شفیع زاده هم به چشم می خورد. او از فرماندهان توپخانه سپاه بود:
حسن شفیعزاده بعد از تشکیل سپاه، به همراه دیگر برادران، اولین هستههای مسلح سپاه را پیریزی کرد و در سِمت مسئول عملیات سپاه تبریز در سرکوبی خوانین و اشرار آذربایجان و حزب منحرف «خلق مسلمان» نقش فعال داشت. زمانی که به همراه «شهید باکری» در سپاه ارومیه انجام وظیفه میکرد بهعنوان مسئول عملیات برای ایجاد امنیت آن منطقه، در درگیریهای متعدد برای سرکوبی گروههای فاسد تلاش شبانهروزی کرد و توانست در تشکیلات حزب منحله دموکرات نفوذ کند و باعث متلاشی شدن آن و دستگیری و اعدام تعداد زیادی از کادرهای آنان شو.. توپخانه سپاه در سال دوم جنگ به دنبال پیروزیهای درخشان در عملیاتهای «فتحالمبین» و «الی بیتالمقدس» و به دستآمدن حدود ۲۰۰ قبضه توپ غنیمتی از دشمن بعثی، با تلاش افراد خلاق و دوراندیشی مثل شهید «حسن تهرانیمقدم» و شهید «حسن شفیعزاده» بنیانگذاری شد. این یگان مراحل رشد و شکلگیری خود را در کنار توپخانۀ ارتش در عملیاتهای مشترک ارتش و سپاه، ازجمله رمضان، مسلمبنعقیل، محرم، والفجرهای مقدماتی، ۱، ۲، ۳ و ۴ طی و از عملیات خیبر تشکیل مرکز تطبیق آتش و هدایت آتش توپخانه را بهطورمستقل تجربه کرد.
بعد از 36-35 سال در اسم هایی که از حضور در پادگان شهید تجلایی برایم تداعی می شود فقط اسم هایی مثل کریت کمپ و کمپولو به عنوان ایستگاه های بین راهی به یادم مانده . یک مرکزی بود بین راه یا پادگان بزرگی ، که وقتی امکانات آموزشی برای درسهای عقیدتی – سیاسی لازم داشتیم می رفتیم آنجا. یک بار هم یادم نیست به چه مناسبت با مسئول آن مجموعه یا یکی از مسئولان ارشد آنجا صحبتی کردم. یک مرکز تبلیغی هم بود در کیان پارس که بیشتر مرکز اعزام مبلغ و معرفی مبلغ بود . مقداری هم امکانات تبلیغی داشتند و اگر نمایشگاه عکسی داشتند به پادگان ها می دادند.
آن وقتها چهره هایی مثل آقای شمخانی و آقای آهنگران در ذهن ما حکم قهرمان را داشتند. یک بار رفته بودم یک مرکزی تا امکانات بگیرم. سربازی که قرار بود نامه ای برای ما آماده کند وقتی داشت راهنمایی مان می کرد تا دبیرخانه ، جایی به دو جفت پوتین که بیرون کانکسی گذاشته شده بود اشاره کرد و گفت : این پوتین ها یکیش مال برادر شمخانی است و آن یکی مال برادر آهنگران. به نظرم آن موقع آقای شمخانی فرمانده نیروی زمینی سپاه بود و آقای آهنگران نوحه خوان جبهه ها بود و نوحه هایی که می خواند آب و رنگ حماسی داشت. البته نوحه های ایشان الآن هم چنین حال و هوایی دارد . بگذریم که آن سرباز وقتی داشت از روی دستنویس به تایپیست املا می گفت " کان لم یکن" را نمی توانست بخواند و جورهای عجیب و غریبی آن را تلفظ می کرد .
جالب بود که آقای شمخانی با اینکه سمتِ عالی داشت به اندازه آقای آهنگران مشهور نبود. آهنگران که تدریجا به حاج صادق مشهور شد اولین بار در یکی از دیدارهای بچه های سپاه پاسداران با امام خمینی(ره) نوحه خواند و تلویزیون هم پخش کرد. او که پاسدار بود از آن به بعد عناوینی مثل "بلبل خمینی" و "بلبل جبهه ها" هم پیدا کرد. بعد از پخش آن نوحه با توجه به صدای گرمی که داشت ، کاسِت هایی تکثیر شد که در آنها تعدادی از نوحه های آقای آهنگران ضبط شده بود . مردم هم خوب می خریدند . آهنگران بچه خوزستان بود. اولین نوحه ای که در حضور امام خواند چنین شروعی داشت :
ای شهیدان به خون غلتان خوزستان درود / لاله های سرخ پرپرگشته ی بستان درود
معمولا شعر نوحه های ایشان را پیرمردی دزفولی یا اهوازی به نام حبیب الله معلمی می سرود . هنوز هم بندهای نوحه های آهنگران خاطره انگیز است :
کرببلا ای حرم و تربت خونبار حسین / این همه لشکر آمده عاشق دیدار حسین
مهدی ای مولا / نوگل زهرا / یاور رزمندگان یاری نما ما را
سوی دیار عاشقان / سوی دیار عاشقان / رو به خدا می رویم / رو به خدا می رویم
لاله خونین من ای تازه جوانم شهید تازه جوانم / غرقه به خون بی کفن ای روح و روانم شهید روح و روانم
شیون مکن مادر در مرگ خونبارم / بگذر ز من دیگر شوق سفر دارم
خدمتم در پادگان شهید تجلایی را که شروع کردم ، امکانی نداشتم برای سنجش این نکته که آیا مسئولان آنجا بنایشان کلاً بر اعتماد بود یا در برخورد با منِ کمترین داشتند با اعتماد برخورد می کردند. چند روزی که از حضورم در پادگان گذشت ، یک روز برادر پاسداری که معاون یا مسئول ستاد فرماندهی بود آمد دم در کانکسی که موقتا مستقر شده بودم و از من دعوت کرد تا با هم قدمی بزنیم. مثل همیشه لباس نظامی تنش بود اما با دمپایی آمده بود. از من هم خواست که راحت باشم و لازم نیست لباس کامل و رسمی بپوشم. آقای رسول زاده کاشانی و مداح بود و اگر اشتباه نکنم می گفت در خانواده پدر یا برادرش هم مداح بودند. عجیب دهن گرمی داشت و وقتی می خواند حسابی اشک آدم را در می آورد. به قول خود مداح ها معلوم بود آدم سینه سوخته ای است. مادرش در حادثه آتش سوزی سالهای قبل در مکه به رحمت خدا رفته بود. بعد از ظهر منتهی به عصر بود و چون پادگان نسبتا بزرگ بود مقدار زیادی قدم زدیم و از هر دری – قاعدتا هم در مورد انقلاب و شرایط و منطقه – صحبت کردیم. شاید همانجا داشت با من مصاحبه هم می کرد. تقریبا یک دور کامل دور پادگان که زدیم ، پیشنهاد کرد برویم بالای تپه های حاشیه پادگان . موافقت کردم و رفتیم تا نقطه ای که اشراف کامل داشت بر تمام پادگان .
قدری که نشستیم ، یکی یکی به کانکس های پادگان که از بالای تپه دیده می شد اشاره کرد و گفت : آقای صنعتی! این اولی ستادفرماندهی است ، بعدی دفتر عقیدتی - سیاسی است ، بعد دفتر قضایی است ، بعد آموزش ، بعد تدارکات ، ... همه کانکس ها را اسم برد . بعد گفت : از اولین کانکس که معاونتش با من است تا هر کدام از کانکس های دیگر که دارند فعالیت می کنند ، آمادگی قبول مسئولیت هر کدام را که داری بگو تا هماهنگی کنم و ابلاغش برایت صادر شود. فقط یک شرط دارد. انتظار داریم قبول کنی به جای شش ماه ، طبق قراردادی یک سال اینجا بمانی . ما هم در قبال آن لباس آرم دار سپاه در اختیارت قرار می دهیم ، در اهواز برایت خانه سازمانی فراهم می کنیم تا بتوانی خانواده ات را بیاوری ، و هر روز مثل بقیه ی کادر فرماندهی یا اداری که با سرویس از اهواز می آیند بیایی و آخر کار برگردی اهواز. پیشنهادی بود که از سر اعتماد کامل کرده بودند اما شرایطم به گونه ای نبود که بتوانم بپذیرم . مادر سن بالا بود و در جای پر استرس و خطر حمله و جنگ قاعدتا نمی توانست حال و روز خوبی داشته باشد ، خانمم را هم یک سال نشده بود که آورده بودم . این بود که نتوانستم بپذیرم و با شرمندگی بسیار ، ضمن تشکر از حسن ظن آقا سعید از قبول مسئولیت عذرخواهی کردم. گفت : حالا که نمی توانی پست بالاتر بپذیری ، لازم می دانم عقیدتی – سیاسی را قبول کنی . این حرف یعنی عقیدتی را وظیفه داری قبول کنی . که پذیرفتم .
تصور بعضی از نیروها این بود که هر کس می رود عقیدتی حتی اگر مسئول نباشد ، جایش به قول معروف کویت است و خیلی خوش می گذرد . تک و توکی هم اظهار تمایل می کردند که بیایند پیش ما . یکی شان که یادم نیست وظیفه بود یا بسیجی خیلی اصرار داشت که بیاید و انتظار داشت که من هم به علت چهار دفعه سلام و علیک مان در پادگان کاری کنم که او بشود نیروی عقیدتی سیاسی . که من چون برای آن کار خیلی او را فرد مناسبی نمی دانستم ، هر بار که حرف از انتقال پیش می کشید حرف را عوض می کردم . بعد از دوره فهمیدم که در تشخیصم اشتباه نکرده ام. یک بار ته خیابان پیروزی تهران جلوی ستاد و پادگان سپاه اتفاقی دیدمش . سلام و علیک کرده و نکرده ، با لحنی که مختصری کنایه داشت و بوی شَر می داد و انگار دنبال دعوا و تسویه حساب بود ، گفت : یک وقتی حرفت خیلی برو داشت ! فهمیدم دنبال چیست؟ در عین متانت ، توی چشمش نگاه کردم و محکم گفتم : از کجا می دانی الآن حرفم برو ندارد ؟ متوجه شد که زمینه ای برای تلافی و تسویه نیست . گفت : نه ! می گم یعنی انتظار داشتیم هوای ما را داشته باشی . دیدم لحنش ملایم شد ، گفتم: به هر حال آمدن به آنجا ملاحظاتی داشت و نمی شد.
در عقیدتی روحانیون اعزامی به منطقه را می آوردیم پادگان تا هم سخنرانی کنند و هم نماز جماعت برگزار کنند و احکام بگویند. برای بخش سیاسی خودم کلاس تحلیل سیاسی می گذاشتم. خودم یادداشتهایی فراهم کرده بودم ، اما از اهواز هم جزوه های تحلیل سیاسی یا بولتن های خبری بین المللی را می گرفتم و برای آموزش سیاسی رزمنده ها کلاس می گذاشتم و امتحان می گرفتیم و در سوابق شان ثبت می شد. وقتی هماهنگ نمی شد تا روحانی بیاید با اصرار بچه ها - اگر نمی توانستم آقا سعید یا دوست دیگری از کادر فرماندهی را مجاب کنم برای امام جماعت شدن - نماز جماعت می خواندم.
یادگاری از سعید رسول زاده
اوایل سال 67 آقاسعید سررسیدی به من هدیه داد که برایم یادگار خوبی از آن ایام است. یک شرکت ساختمانی احتمالا تعدادی از این سررسیدها به او یا به ستادفرماندهی تحویل داده بود و آقا سعید نامه ای تایپی الصاق کرده بود صفحه اولش و به من هدیه کرده بود :
شماره –
تاریخ 15/2/67
پیوست –
برادر صنعتی
سلام علیکم
با تقدیم هدیه ای ناقابل امید است در سال جدید در انجام امور الهی با نصب العین قرار دادن تقوی و پیروی از خط ولایت فقیه موفق باشید .
برادر شما رسول زاده
در این سررسید یادداشت های پراکنده ای است ، که مرور بخشی از آنها خالی از لطف نیست .
سه شنبه 2 فروردین 67 : از سرگیری روابط فرانسه با ایران (اظهارات رئیس جمهور و نخست وزیر فرانسه) .
مربوط به ایامی است قاعدتا که پس از مدتی شکر آب بودن روابط به علت حمایت هایی که فرانسه با دادن اطللاعات و تجهیزات جنگی خصوصا هواپیماهای جنگنده میراژ از صدام می کرده ، دو کشور ایران وفرانسه بر سر ترمیم روابط به توافق رسیده بوده اند. این قبیل عبارات یا خبرها در کلاسهای تفسیر و تحلیل سیاسی به درد می خورد.
شنبه 6 فروردین 67 : قرآن ، ترجمه ، حکایات اخلاقی ، سخنان امام ، سرگذشتهای ویژه از زندگی امام ، سیمای فرزانگان ، حدیث و ترجمه حدیث ، مناسبتهای هفته ، شعر ، دعای مرزداران صحیفه سجادیه . بعد هم طراحی این برنامه با تفاوت و جابجایی هایی برای طول هفته .
این بخشها نوعا در برنامه صبحگاه بود. در حکایات اخلاقی یکی از منابع ثابت کتاب های شهید محراب آیت الله دستغیب بود. همچنین نوار درسهای اخلاقی آیت الله مظاهری یا سخنرانی های شیخ حسین انصاریان در ساعتهای مناسب در محوطه پخش می شد . در طول هفته ضمن برگزاری دعای توسل و کمیل ، برای رزمنده ها تئاتر و فیلم سینمایی هم در نظر گرفته می شد که معمولا در مسجد به نمایش در می آمد.
سه شنبه 9 فروردین 67 : چرا ممکن نیست که راننده روزنامه را بگیرد؟ مخالفت های مسئولان بالاتر در مورد روزنامه .
چهارشنبه 10 فروردین 67 : ساعت کار کتابخانه 11-12؛ 30/13-30/14.
یکی از کارها تنظیم ساعت کار و اداره کتابخانه است .
شنبه 13 فروردین 67 : معرفی نیرو : برادر ایمانی از دژبانی ، علی صفری از فنی مهندسی ؛ یادداشت نکات مطالعاتی روزنامه ها از 31 خرداد 1367 .
یکشنبه 14 فروردین 1367 : قسم به خون شقایق سپیده می ماند / دلی که دست ز جانش کشیده می ماند
هزار ابر اگر سیل غم ببارد باز / بطی که مزه توفان چشیده می ماند ...
سه شنبه 16 فروردین 67 : بخوان سرود شهادت به نام بیداری / که میر قافله دارد پیام بیداری
بزن به بام جهان کوس عشق ای عاشق / که دید دیده عالم قوام بیداری
گذشت دور خدایان زور و زر دیگر / شکفت بر لب یاران سلام بیداری ...
شنبه 20 فروردین 67 : کتاب مفید برای مطالعه ، انتشارات کیهان: تروریسم مقدس اسرائیل ، لیویا روکاچ ، ترجمه مرتضی اسعدی ؛ کتاب شناسی عمومی تاریخ سیاسی ایران ، از علیرضا ازغندی ؛ سیا و جعل اسناد ، فیلیپ اگی، عصر اقیانوس آرام ، جیمز ونیکلر ، ترجمه یونس شکرخواه ؛ سیمای جهان سوم ، مجله ساوث ، مترجم : رضا بازرگانی ؛ ساختار حکومت عربستان سعودی ، نویسنده نصرت الله آشتی ، دفتر مطالعات ، 66 .
چهارشنبه 31 فروردین 67 : پیام امام : تاکید بر پیروی از روحانیت ؛ تاکیدامام بر توجه روحانیت به محرومین ؛ تاکید بر نقش اصولی شهادت در حرکت ، جدای از اجر اخروی اش .
سه شنبه 6 اردیبهشت 67 : سوال از برادر رسول زاده : نوار ویدئو دانه ای 880 تا 1500 تومان . می خواهیم یا نه ؟ اسلاید با ابعاد یا متفرقه 2600 تومان ؛ کاغذ ، حواله بازرگانی لازم است . در مورد حدیث ، سفارش چهارچوب داده شده ولی فعلا آموزشی ها نیستند اما به محض دریافت نهج ] البلاغه یا الفصاحه؟[ انتخاب خواهیم کرد احادیث را .
چهارشنبه 14 اردیبهشت 67 : سرود صبحگاه ]بر وزنِ ای ایران ای مرز پرگهر[
ای اسلام ای دین باشکوه
استواری در جهان چو کوه
ایمان داریم جملگی به تو
روح و جان ما فدای تو
ما ، افتخارمان بتو بود در این جهان
فقه تو نموده خیره چشم کافران
آیات تو نور خداست
احکام تو راه رهاست
در راه تو ، کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد دین اسلام ما
راه خمینی بود راه ما
راه خمینی بود راه ما
تکبیر ! الله اکبر الله اکبر الله اکبر خمینی رهبر
پیشنهاد برادر علوی : مسابقاتی که برادر ابوالحسنی برگزار می کرد با جایزه ای از قبیل مرخصی تشویقی یا سفر شیراز همراه بود ؛ مسابقات احکام ، قرآن ، کتابخوانی .
پنجشنبه 22 اردیبهشت 67 (برابر 25 رمضان 1408) : تذکر حاجی در مورد عدم اشکال خوردن روزه در رابطه با راهپیمایی ] روز قدس[ ؛ تذکر به حاجی در مورد لزوم گذاشتن عمامه .
سه شنبه 27 اردیهشت 67 : منابعی که در تدوین جزوه قدس کعبه ای دیگر آموزش سیاسی جنوب مورد استفاده بوده 1- سرگذشت فلسطین یا کارنامه سیاه استعمار (اکرم زعیتر) ، ترجمه اکبر هاشمی رفسنجانی 2- صهیونیسم سیاسی : روژه گارودی 3- بلای صهیونیسم : سیدمحمد تقی سجادی 4- فرهنگ علوم سیاسی : دکتر محمد جاسمی و دکتر بهرام جاسمی 5- روزنامه های کثیرالانتشار شش ماهه 6- مجله العالم شماره 218 شعبان 1408 اردیبهشت 67 ، آدرس اهواز صندوق پستی 61335/564 آموزش سیاسی نیروی زمینی جنوب .
چهارشنبه 28 اردیبهشت 67 : وضع تحصیلی کلاس هدایت] توپ[ 120: دیپلم 19 تا ، لیسانس 1 ، دوم نظری 2، 1 نظری 4، سیکل 10 ، 2راهنمایی 1 ؛ هدایت] توپ[ 107 : لیسانس 1، دانشجو3 1، دیپلم 15 ، 3نظری 5 ، 2 نظری1 ، 1نظری 3 ، سیکل 6 .
پنجشنبه 29 اردیبهشت 67 : مربیگری 107 : دیپلم 9 ، 3نظری 1، 2نظری 3 ، ... ؛ شنبه تا پنجشنبه 5/7 تا 45/8 مربیگری صد و هفت ، سنگر ؛ 9 تا 10 ، هدایت 107 و 120 (مسجد) .
سه شنبه 3 خرداد 67 : شعری برای خرمشهر :
ای قلب خونین قامتم هشدار بی غم می شوی / دیروز خونین بودی و امروز خرم می شوی
بوی تو می آید به من ، ای یوسف خون پیرهن / بر چشم یعقوب وطن امروز مرهم می شوی ... (نام شعر : پرچم استقلال ، اکبر اکسیر) .
چهارشنبه 4 خرداد 67 : رهنودهای برادری روحانی ، جوان و وارسته که امام جماعت سفینه (اندیمشک)] پادگان سفینه النجاه ، آموزش های آبی خاکی کنار سد دز[ بود ؛ حاج آقا محمدی عام اند ( یعنی سید نیستند ) ؛ مسابقه : دید مادی ؟ (ساعت یا رادیو) ، مسابقه پیامبر : اسب سواری ، نخل (تولیدی) . براوردهای حتی ریز شرط است ؛ تغذیه نیروها (تعبیر امیر المومنین).
حاج آقای سفینه به حاج آقا روح مشهورند.
چهارشنبه 11 اردیبهشت 67 : دریافت مبلغ 10260 تومان به عنوان وام از آقای نیکخواه و البته آقای شجاعی] بچه های جهاد دانشگاهی دانشکده[ به واسطه آقای مرادی .
یکشنبه 15 خرداد 67 : (صحبت با ) مسئول فرهنگی پادگان اثری نژاد .
سه شنبه 17 خرداد 67 : ویژگی های حاج آقا خرمی : زمینه های ماندن ایشان بیشتر شده . مشغول مطالعه است. با یکی از پایگاه های سپاه کاشان به عنوان عقیدتی همکاری دارد و از این طریق به جزوه رویدادها و تحلیل دسترسی . بیانش به حد کافی قوی نیست . می گوید در روستای مشکان تنها روحانی ای است که از جنگ سخن می گوید .
شنبه 28 خرداد 67 : بیاد شهدای هفتم تیر :
ای نامتان بلندی بالای آفتاب / پیغامتان به روشنی شعله شهاب
بنیادتان به سبزی گلواژه بهار / فریادتان به سرخی سیمای انقلاب
ای کشتگان شورش و نیرنگ و رنگ و ننگ / قربانیان توطئه خنجر و نقاب ... (حسن حسینی) .
پنجشنبه 9 تیر 67 : قرار گاه فرهنگی هنری کربلا ، کتابخانه سیار ، نمایشگاه کتاب با 30درصد تخفیف ، با همکاری واحد فرهنگی] مرکز فرهنگی جنوب حاج آقا وارثی[ . مسئول جدید تبلیغات جنگ : دکتر خاتمی .
جمعه 10 تیر 67 : برادر مسئول انتشارات در تبلیغات جبهه و جنگ : برادر کتانباف .
دوشنبه 13 تیر 67 : گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد / گمان بخود نبرد هیچکس که نادان است.
امکانات تئاتر ، ارجاع به قرارگاه فرهنگی هنری کربلا ، بغل کلانتری 6 .
چهارشنبه 15 تیر 67 : گلف ، تایید وارثی نسبت به نامه سازمان تبلیغات اسلامی ، چهارراه نادری ، عزیزی ؛ پارک سپاه (صحرا) سپاه ششم برای تحلیل ، در صورت فرصت اطلاع از وضعیت حقوقی و پایان دوره ششماهه دانشجویی و مسئله آموزش .
شنبه 18 تیر 67 : فرماندهی ، 24 متری ؛ صحبت با حوزه هنری ، پیش بینی ها برای فاجعه مکه و نوارهای جدید نینوا پیگیری شود ؛ سخنران های زبده برای محرم و فاحعه مکه .
دوشنبه 27 تیر 67 : 240 نفر نیروی پادگان ، 50 نفر روشن اند ، 100 نفر بیتفاوت اند ، درصدی سوء استفاده چی ، باقیمانده تاثیرپذیرند.
سه شنبه 28 تیر 67 : پیگیری نشریه پاسدار اسلام (مقالات محمدرضا حافظ نیا) .
پنجشنبه 30 تیر 67 : امور مربوط به 6/5/67 ، پیگیری تماس برادر جدی با این قاسم (رستگاران در مجتمع) ؛ بوق برای فنی مهندسی .
سه شنبه 4 مرداد 67 : آلت دست صدام بودند (منافقین) چون ممکن بود در صورت توفیق عده ای اسیر از اهالی غیر نظامی برای صدام ببرند (اظهار وزیر اطلاعات عراق) .
چهارشنبه 12 مرداد 67 : خوشحال باشید که روحتان در جنگ از بدن جدا گردد (امیرالمومنین علی ع) .
سه شنبه 18 مرداد 67 : تایید حکم رابطی فلاح در گلف ، تبلیغات جبهه و جنگ و سپس پشتیبانی پدافند .
سه شنبه 8 شهریور 67 : مهتری گر به کام شیر در است / شو خطر کن زکام شیر بجوی / یا بزرگی و عز و نعمت و جاه / یا چو مردانت مرگ رویاروی .
روزگار مألوف
زودتر از آنچه تصور می کردم با کم و زیاد و تلخ و شیرین منطقه ای که بودیم انس گرفتم . یکی از سختی های منطقه خصوصا در تابستان این بود که آب حمام صحرایی معمولا در اثر تابش آفتاب 50 درجه و گاهی بالاتر آنقدر داغ بود که نمی شد دوش بگیریم. رسما می سوختیم مگر اینکه مسئولان دل شان می سوخت و می گفتند تانکرها بروند از اهواز آب لوله کشی سرد بیاورند و در منبع حمام ریخته شود بلکه با آب جوش منبع حمام مخلوط شود و آن را قابل تحمل کند . یکی از چیزهای دیگری که از منطقه به خاطرم مانده زیادی پشه هایی است که تقریبا همچون فوج دور و بر ما ایجاد اذیت و آزار می کردند. البته ملغمه ای بودند از پشه و مگس و ملخ های ریز . بدتر اینکه هر جا منبع نوری بود حتی داخل مسجد این حشرات دور آن جمع می شدند . دور مهتابی ها همیشه از فرط حشرات جور وا جور به سیاهی می زد.شاید اینها هم کانون نور را دریچه خروج به جایی بهتر می دانند . در مورد پروانه خوانده ایم که اگر خودش را به شعله می زند ناشی از همین تصور است . فکر می کند شعله دریچه ای است برای رفتن به جایی دیگر و بهتر . شاید چربی غذاها بود که باعث می شد تا وقتی می خواستیم شام بخوریم پشه ها ومگس ها و ملخ ها مشت مشت پیدایشان بشود. خیلی وقتها مجبور بودیم موقع غذا خوردن همانجور که نشسته بودیم خودمان را خم کنیم روی ظرف غذا تا چیزی نریزد توی ظرف.
بیشتر برنامه ها در مسجد بود. سفره که می انداختند معمولا در مسجد بود. یک سری برنامه های دیگر هم در مسجد برگزار می شد. یک بار عزاداری داشتیم. جمعی از بچه ها نوحه که شور گرفت برقها را خاموش کردند و پیراهن هایشان را در آوردند و شروع کردند سینه زدن. یکی هم بود که هر وقت دو نفر میدان دار می شدند جوگیر می شد و می رفت وسط و پرشور سینه می زد. یک شب به اواخر سینه زنی که رسیدیم بچه های لخت شده لباس شان را قبل از روشن شدن برقها تن شان کردند. اما آن دوستی که می گویم انگار موقع سینه زنی فراموش کرد پیراهنش را کجا در آورده و کجا انداخته. دیر جنبیده بود و دیگر برقها را روشن کرده بودند . همه لباس تن شان بود الا همان یک نفر که وسط میدان مانده بود. تنها چیزی که به ذهنش رسیده بود این بود که رفته بود به سجده و فقط گاهی سرش را کمی از سجده بلند می کرد و حلقه بچه های دور تا دورش را نگاه می کرد تا آشنایی پیدا کند و از او بخواهد پیراهنش را پیدا کند و برایش ببرد. بعد از آن همه گریه و عزاداری با دیدن این چالشِ دوست سجده گزار در میدان عده ای هر کاری می کردند نمی توانستند جلوی خنده شان را بگیرند. آخَر او هم به جای اینکه خجالت را کنار بگذارد و بلند شود و بگردد دنبال پیراهنش ، همانجور سجده وار مانده بود و فقط گاهی ملتمسانه حلقه بچه ها را از نظر می گذراند تا چشمش به آشنایی بیفتد. آخرش یکی پیراهنش را پیدا کرد و برایش برد.
مشکلات جوری نبود که خیلی اذیتمان کند. همان طور که گفتم در اثر اعتماد مجموعه فرماندهی ، بیشتر وقتها با فرماندهان دمخور بودم و با اینکه کادر نبودم – ولو لیسانس داشتم – هم صحبت فرماندهان می شدم. انگار اصراری داشتند که متوجه بشوم طرف اعتمادم و زیاد سخت نگیرم. خیلی پیش می آمد که آقا سعید و دوسه نفر دیگر از فرماندهان و مسئولان می خواستند در مواردی گزارش دریافت کنند یا در مواردی مشورت بگیرند و دعوت می کردند بروم کانکس فرماندهی. اگر پذیرفته بودم که به جای شش ماه ، یکساله بایستم حتما چنانکه وعده کرده بودند لباس سپاه هم دریافت می کردم و اوضاع بهتر می شد . در عین حال یکی دوبار خوردیم به رزم شبانه و به قولی جبهه ای "خشم شب" . به نظر تیرهایی که استفاده می کردند اصلی بود و می توانست خطرناک باشد . یک بار صفیر گلوله در بیخ گوشم را شنیدم .
اغراق نکرده ام اگر بگویم در تمام مدت شش ماهی که آنجا بودم بولدوزرها و وسایل مکانیکی مشغول راه سازی و خاکریز زدن در اطراف منطقه بودند. آخرش هم این همه آوردن و بردن راننده و کارگرِ این کار حادثه بسیار تلخی به وجود آورد. جیپی دست یک وظیفه بود و او موظف بود هر روز راننده بولدوزر را بیاورد پای کار خاکریزها و سنگرهای اطراف و غروب او را ببرد خانه اش در اهواز . یک روز که سرعتش بالا بود در یکی از تپه - آبگیرهای کوچک و بزرگ مسیر ، کنترل ماشین از دستش در می رود و چپ می کند و راننده جوان و البته عیالوار بولدوزر که یکی دو تا هم بچه داشت می ماند زیر جیپ واژگون شده و لبه قسمت عقب جیپ که ماشین سنگینی هم است می ماند روی سینه اش . هر چه هم آن جوان داد و فریاد می کند کسی پیدا شود برای کمک ، خبری نمی شود . خودش هر چه توانسته بود زور زده بود که شاید بتواند ماشین را جابجا کند یا هُل بدهد . اما نتوانسته بود کاری کند. بلکه فشار را مضاعف کرده بود و تنها نتیجه ای که گرفته بود فشار سنگین و بی فایده روی کمر خودش بود که تا مدتی فلجش کرده بود. متاسفانه راننده فوت کرد. دوندگی های خانواده و کمک پادگان هم برای اینکه متوفی را شهید حساب کنند به جایی نرسیده بود.
یک روز قرار شد برویم مجلسی که گرفته بودند در اهواز . شاید هفتمش بود و هنوز داغ راننده جوان تازه بود. احتمال می دادند چون دل خانواده عزادار و سوگوار حسابی پر است خصوصا که نشده بود برای تسلی خاطرشان کار به درد خوری بشود ،کتک کاری بشود و آنها که می روند کتک بخورند. خواستند من بشوم بزرگتر جمع و به اتفاق تعدادی از بچه های دوره های آموزشی و اگر اشتباه نکنم دو سه نفر از مسئولان قسمتها برویم . ظاهرم هم انگار جوری بود که می توانستند قبول کنند که یکی از فرماندهان آن منطقه برای عرض تسلیت و دلجویی رفته . قبول کردم و افتادم جلو و ضمنا خودم را برای کتک خوردن هم آماده کردم بدون آنکه اسلحه ای یا امکان دفاعی همراهم باشد . اما بر عکس آنچه فکر می کردیم بزرگترهای عزا با روی گشاده و با استقبال گرم ما را در آغوش کشیدند و بخیر گذشت.
در آبگوشتی که آن روز آماده کرده بودند آنقدر گوشت بود که مجبور بودی خالی خالی بخوری . بچه های بومی می گفتند اگر غذایشان را کامل نخوری ممکن است دلخور بشوند . ما هم که تازه خوف کتک را پشت سر گذاشته بودیم حرف گوش کردیم و غذایمان را خوردیم . آدم تا وقتی جوان است اگر مختصری هم مرتب و مودب باشد انگار ادم قابل قبول و اثرگذاری می شود. یک بار در مینی بوس یا اتوبوس درون شهری – همان اتوبوس واحد - مرد میان سال عربی که داشت با دخترش می رفت جایی ، کنجکاو شده بود که من ازدواج کرده ام یا نه . و دو سه سوال در این باره . شاید من چون حساسیت دارم و حلقه دست نمی کنم باعث سوء تفاهمی برای بنده خدا شده بودم و او علم غیب نداشت که من بیش از یک سال قبل تأهل اختیار کرده ام. چه بسا پیرمرد خودش را آماده کرده بود پدرزنم بشود .