یک وقتهایی بچه تر که بودیم یکی دو تا از همکلاسیها دوست داشتند مثل آدمهایی که خیلی آدم شناس تشریف دارند بگویند تقی بچه ای خجالتی ست و نقی عجیب پررو ست.احمد زبل است و محمود پخمه.شهرام شلخته است و بهرام اتوکشیده و منظم.بعد برای هر کدام از بچه ها گروهی قائل می شدند و به هر گروه هم نمره ای می دادند. معمولا هم هیچ گروهی پیدا نمی شد که بالاتر از نمره ناپلئونی نمره ای گرفته باشد. جالب این بود که خودشان در هیچ کدام از این گروهها نبودند.می گفتند ما گروه شناسیم. ومن می ماندم که چه کسی به آن یکی دونفر مدرک ومجوز گروه شناسی داده است. از این کفرم می گرفت که به رئیس و ناظم و معلمها هم رحم نمی کردند و آنها را هم در یکی از گروههایی که کشف کرده بودند می چپاندند. عین خیالشان هم نبود که خبر این ادا و اطوارها به گوش آقا ناظم برسد.جالب تر این بود که  حدودا چهل نفر دانش آموز بودیم و آنها در کلاسمان بیش از چهل گروه شتاسایی کرده بودند. نتیجه اش این شده بود که حتی شاگردهای اول و دوم و سوم و چهارم کلاسمان هم همه اش از خودشان ناخاطر جمع بودند با اینکه نه تنها حتی یک بار هم به دفتر احضارشان نکرده بودند که همیشه هم قدر می دیدند و آنهایی که قدشان کوتاهتر بود بر صدر می نشستند تا تخته را بهتر ببینند خصوصا که شاگرد دوم و سوممان عینکی هم بودند.

رد شویم.از آن بچه ها فوقش ده تایشان به جایی رسیدند.نفهمیدیم اسم گذاریها و تلقینهای آن دو تا شیر پاک خورده آنها را ناکار کردیا معلمها گرفتار قرض و قوله هایشان شدند. بعدها هرچه برای نشریه ی اتحادیه دانش آموزان شهر دنبال یکی می گشتیم که سرش به تنش بیرزد پیدا نمی کردیم  تا اینکه عکس چند تایشان را  توی یک مجله ی انگلیسی زبان دیدیم با شرح و تفصیلات که فلانی مخترع دستگاه نک و نال(مثل ماشین کوکی هایی که مرتب می گوید fire) شده است و یکی شان اولین چاپخانه را وارد شهر کرده است. یکی شان هم ظاهرا از کتابفروشی بر خیابان پول خوبی به جیب زده بود.

از اینها که بگذریم اگر قرار باشد به هر کس نمره ای بدهیم آن هم از این نوع کسی نمی ماند که بشود الگو قرارش داد. شاید به این نکته مربوط باشد. مدتی فکر می کردم که چرا بعضی نشریات که وقتی اسم آن طرف آب وسط می آید قند توی دلشان آب می شود عکس چهره چاپ می کنند.تدریجا به این صرافت افتادم که یک دلیلش این است که ما چشم دیدن "چهره "به قول امروز و "قهرمان" به قول دیروز را نداریم در حالی که آدم های جامعه، مجله خوان یا بیننده ی فیلم از آشنایی با چهره خوششان می آید.بد هم نیست اگر بتوانیم کسانی را چهره کنیم که قابلیت الگو شدن را داشته باشند . مگر غیر از این است که در دین هم ما توصیه شده ایم به آنکه کسی را صاحب کرامتی را الگوی خود قرار دهیم. پیامبر خدا به عنوان اسوه ی امت اسلامی و بلکه جهان بشریت معرفی شده است. امام حسین (ع) که قصدش اصلاح امت جدش بوده است با قیامی قهرمانانه حماسه ی بزرگ و همیشه زنده ی عاشورا را آفرید به گونه ای که حتی آزادگان غیر مسلمان هم بعضا در قیامهای آزادیخواهانه شان از حضرت الهام گرفته اند. ما با قهرمان داشتن مشکل داریم. حرفهای قشنگ قشنگ توی سر مان انداخته اند که بعد از عقب نشینی گالیله دوستدارانش گفتند :"بدبخت ملتی که تو قهرمانش باشی"و او جواب داد که "بدبخت ملتی که منتظر قهرمان است!" همانها که این حرفها را چا پ می زنند کارهای فرهنگی شان را با قهرمان تراشی پیش می برند. حاصلش اینکه امروز بچه ی من و شما "مسی"فوتبالیست را با همه ایل و تبارش می شناسد اما انگار حتی یک بار نام "بهروز مرادی" قهرمان مقاومت در خرمشهر-که مدتی خونین شهر خوانده می شد- را نشنیده است.