تاریخ شفاهی کار در رادیو - 22
اخلاقم این بوده که معمولا اگر استدلال هایم را پشت گوش می انداختند ، ضمن انجام وظیفه در پست معاونت مدیر کل در امور صدا – در سمت مدیر رادیو مشهد – مقاومت هم می کرده ام. نیمه اول سال 1394 در گفت و گویی و تلطیف شده تر در مکاتبه ای با مدیرکل گفتم که از ما می خواهند تا پول برج مرکز( به فتح "با") را که نمی خواهد جمع بنشیند با موظف کاری مشارکتی ( صیغه ای است که خودم ساخته بودم یعنی با حقوق کارمندی نیرو، برنامه ای بسازی که مشارکت کننده برای متفاوت بودن و جذاب بودن و احیانا درآمدزابودن یا موثر بودنش کلی پول به مرکز داده ) در بیاوریم و رادیوی پرمخاطب و شنیدنی اداره و ارائه کنیم.در بحبوحه ای بود که پاره ای از دزدی های مملکت تازه داشت لو می رفت.اولین جایی که نظام با کوتاه آمدن مدیران تهران نشین رسانه آمد سر وقت بودجه اش و سر و ته اش را زد صدا و سیما بود . گفتم که رساندن بودجه رادیومشهد از 35 میلیون تومان ماهانه به 10 تومان یعنی اجازه بده در مملکت دزدی بشود و به نان بخور و نمیر نیروهایت رضایت بده تا معاون صدا باشی.بیخود نبود که بر عکس مدیرهای تقریبا مادام العمر عمر مدیریتهای بنده در پست های به زعم دوستان حساس به سه سال نمی رسید. اگر هم در آموزش و پژوهش 8 سال ماندم ناشی از بی اهمیتی این واحد و خاصه پژوهش در نظر مدیران حساسیت شناس سازمان بوده است لابد.
هرجا توانستم گفتم که آنتن جای صرفه جویی نیست.ناسلامتی ما قرار است پایتخت معنوی کشور باشیم. گفتم که در شفاف نبودن مرکز همین بس که ما کلی مشارکت آوردیم اما هیچ خیری از آن به همکارهایمان نرسید. شاید برای قسم و رفع قسم! به یک یا دو نیرو 30 تومان – منظورم 30 هزار تومان است – بیشتر پرداخته باشند.سال قبلش 1 میلیارد تومان مشارکت آورده بودیم که ماهی حداقل 80 میلیون تومان سهم ما می شد.هروقت گفتیم ، گفتند باشد. ان شا الله می دهیم. در جریان این بحثها، برادر عزیزم آقای سهرابی معاون اداری و مالی وقت که سازمان به حکم مسئولیتش هرنوع مستند بودجه ای را در اختیار او قرار می داد، خیلی از دست زبانم می رنجید، وقتی می گفتم:" ما دراین جلسه ها دستمان از هر نوع سلاح گرم و سردی برای دفاع از خودمان و همکارانمان خالی است. هرچه بگویید مجبوریم بگوییم حق است."
وزیربهداشت – که آقای سعید نمکی باشد – (8 آبان 98 ) داشت می گفت: "به رغم تحریم های سخت و سنگین دولت ترامپ ، از نظر تامین دارو در هیچ کجای کشورهیچ مشکلی نداریم." فکر می کردم اگر در همان لحظه در رادیو یا تلویزیون خط باز بکنند به اطراف داروخانه هلال احمر تهران یا بازار ناصر خسرو یا داروخانه های شهرهای مختلف کشور که مردم چقدر باید دنبال داروهایشان بدوند و آخرش هم پیدا بکنند یا نکنند این وزیر که ظاهرا مجبور است این جور به مردم اطمینان بدهد چه حالی پیدا می کند؟ ماهم در جلساتمان در صدا و سیما کم نداشتیم که مثلا معاون فنی مان می گفت " برای ورود به شبکه های مجازی هیچ مشکلی نداریم". این حرف را زمانی می گفت که – آن سال – خودش حق ورود به تلگرام یا اینستاگرام نداشت.مشکل که شاخ و دم ندارد برادر من! بودجه ما به علت مضایق بودجه ای ازماهی 35 میلیون تومان رسیده بود به 15 میلیون.و آقای مدیر از ارتقای کیفی می گفت! بی آنکه اندک نشانه ای از تردید! در چهره اش پیداباشد. بودجه ما را مدیریت می کردند و در اصل کم می کردند و انتظارداشتند ما نه تنها حفظ کیفیت کنیم که افزایش کیفیت هم بدهیم.فکر می کردند همه چیز با " باید" ممکن می شود.خوب که قانع شان می کردیم می گفتند:" مهم، اجرای ابلاغیه هاست" یعنی لازم نیست اینقدر سنگ کیفیت به سینه بزنید.
جالب آن بود که همین مشکلی را که نبود اما به شدت بود، از تولیدها شروع می کردند و بعد برای خالی نبودن عریضه می گفتند فنی و اداری و مالی هم باید کاهش هزینه ها را بررسی کنند.یا از تز مبارزه با " کارمندسالاری" می گفتند.امثال من در معاونت صدا مدیر میانی حساب می شدیم. یک طرف باید توقعات منطقی همکارهارا مدیریت می کردیم و در طرف دیگر باید تصمیم های سازمان را در اجرا سر و سامان می دادیم.آن وسط نمی دانستیم مدیریت عالی وقت سازمان(1 تیر 1394) را کجای دلمان بگذاریم که می گفت بگذاریداز یک طرف نظام بودجه ریزی کشور به شما فشار وارد کند و از یک طرف من که ویرم گرفته ، به اسم مبارزه با حیف و میل بیت المال ، شما ضعیف ها را که مرده اید بیشتر بکشم! اصل مطلب این بود که به مراکز گفته بودند 40 درصد بودجه تان را از ما نخواهید.هرکار می توانید در استان خودتان بکنید. بقیه اش دیپلماسی حرف بود.
دستگاهها هم که به ردیف آماده بودند تا برایشان هفته برگزار کنیم.رسم شان این بود که می گفتند در تمام سال از ما انتقاد می کنید. اقلا این یک هفته را برای ما جشن تولد بگیرید. اما چون کل سال تقسیم اراضی شده بود به سر دوایر و دستگاهها عملا در کل سال نمی شد از دستگاهها انتقاد کرد چون باید هریک هفته ویژه یکی شان باشد. در آن یک هفته هم جز خوبی شان نگوییم.
درد و دل درد یکی دو تا نبود و نیست! در یکی دو دهه گذشته آرام آرام به سمتی سوق داده شده ایم که "عشق" - این مقوله مطهر و آسمانی- ، به معناهایی زمینی و زیرزمینی همه جای این گذران "زندگی" نام ما و خصوصا جوانها را – از هنر و ادبیات گرفته تا مدرسه و کوچه و خیابان - به نحو خفه کننده ای فرابگیرد ، طوری که سرود و ترانه اگر درست می کنیم مضمونش عشق باشد ، فیلم اگر می سازیم آدمهایش دولاپهنا یا عاشق باشند و در عشق های مثلثی و مربعی گرفتار باشند یا خیانت عشقی بکنند و کشته بشوند، شعرو داستان اگر می گوییم ، شخصیتهای بی شخصیت، در عشق آتشین مبتلا به انواع و اقسام تب های لاعلاج بسوزند و بعد به علت ترس از بیکار شدن و بدتر از آن بیکار ماندن ، یا ترس از فرزنددارشدن و افتادن در مصائب معاش یا در غلتیدن به دره فاصله های نسلی ، از ازدواج مثل جن و بسم الله گریزان باشند و دست شان به هیچ جا نرسد و یا اگر رسیده ، به تنگ آمده از جابجاشدن های مرد و زن – به علت بیکار ماندن مرد و با تعجب نوعا سر کار رفتن خانم های تحصیل کرده ولو با حقوق کم یا به علت مهندسی ضد ارزشی که فضای مجازی می کند و مردها را فقط آشپزو خدماتی و لله بچه می پسندد – راه هموار و اتوکشیده طلاق توافقی را در پیش بگیرند.
معرکه آنقدر مغلوبه است که هیچ کس یارای پرسش ندارد که مگر ما در یک جامعه بسامان و سالم و انسانی چقدر عشق لازم داریم؟ جشنواره ادبی می رویم شاعر از عشق می سراید. دلیلش را نپرسیده می دانیم. المجاز قنطره الحقیقه. سینما می رویم باید فیلم عشقی ببینیم. باز اگر در کنار این همه گُردادن آتش عشق ، تسهیلات به دردخوری در بین بود یا کنترلی بر کرایه خانه ها و قیمت کالاها اعمال می شد، شاید چنین عملی ذنب لا یغفر به شمار نمی آمد. از یکی از رادیوهای خودی هم اگر بخواهم بگویم ، باید به ترانه ای اشاره کنم که یکی دو شب قبل در داخل تاکسی تا تکمیل شدن مسافرها باید گوش می کردم در حالی که خانمی هم در داخل ماشین بود و مضمون آنقدر عاشقانه و تصویرگرانه بود که لابد آن خواهر محترم هم معذب و شرمنده بود از شنیدن چنین محصول هنری در داخل وسیله نقلیه عمومی .در این بین، فیلم های آن طرف آبی – یا محصولات دیگر فرهنگی و هنری شان - پر است ازژانرها و تم های مختلف از قبیل خانواده ، محبت و عاطفه رایج انسانی، مادر بودن، علم خواهی و آرمان طلبی ، ارزشها و ایثارگری، خدمات و هیجانهای پزشکی و پرستاری، ورزش، زد و بندهای سیاسی، پرونده های قضایی و مالی...( که نمونه هایشان را بعضا در کشورخودمان هم داریم اما بسیار کم شمار) و باز در این بین ، در کنار شبکه های نمایش خانگی که قید هر چه قید و قاعده را زده اند و خانم 60 ساله را به میدان عشق و عاشقی با جوان 20 ساله می کشانند. امان از فضای مجازی بی لگام که برای حضور مصون و ایمن در آن نه ما و نه فرزندانمان پرورش پیدانمی کنیم و به خود وانهاده ایم. سخن بسیار است. فکری باید و گرنه ، از انرژی و سلامت و حمیت یک جامعه با آرزوهای بلند که مشکلات اقتصادی جور دیگری حرکتش را مختل کرده چه می ماند ؟خدا می داند!